تبلیغات
وبلاگ شخصی راحله رضائی

وبلاگ شخصی راحله رضائی

برای رسیدن به جامعه ای شاد،موفق با انسانیت،برابری،به دور از تبعیض

نویسنده : راحله رضائی
تاریخ : شنبه 26 مرداد 1398 07:30 ق.ظ
چگونه مثبت اندیش باشیم؟
همانگونه که جسم انسان نیاز به تغذیه دارد ، روح و روان انسان نیز نیاز به تغذیه دارد . و همانگونه که غذای جسم اگر سالم و مفید باشد نتیجه اش سلامت جسم است ، روح و روان انسان هم نیاز به غذایی سالم دارد تا روانی سالم داشته باشیم. برای داشتن روان سالم باید مثبت اندیش باشم تا بتوانیم احساس خوشبختی کنیم و همه اتفاقات خوب را به خود جذب کنیم.
اما مثبت اندیشی را چگونه به دست آوریم؟
در ادامه با راه های مثبت اندیش شدن آشنا می شوید

1.تلقین کنید
زمانی پیش می اید که انسان با خودش حرف می زند ، گاهی دیگران این حرف زدن با خود را دیوانگی می پندارند، اما گاهی لازم است با خودتان خلوت کنید و از واژه های مثبت و تلقین های مثبت استفاده کنید تا حال خودتان را خوب کنید. این عمل باعث جذب اتفاقات مثبت در زندگیتان می شود و خواه نا خواه ذهن شما را به سمت مثبت اندیشی هدایت می کند.

2. افکار منفی ممنوع
افکار منفی ممنوع. حتی اگر در اوج ناراحتی هستید، حتی اگر اتفاقات بد شما را احاطه کرده اند. همانطور که اسکاول شین هم در کتاب (چهار اثر از فلورانس اسکاول شین) اشاره کرد ، این بدی های ظاهری نباید روی ما تأثیرات منفی بگذارند . گاه افراد وقتی نتها در یک قدمی هدف خود هستند ، اطرافشان پر می شود از اتفاقات منفی و یا به شدت افسرده می شوند. به قول مادر بزرگم که همیشه می گوید : در نا امیدی بسی امید است، پایان شب سیه سپید است .
و این یعنی وقتی شب به اوج خود و سیاه ترین و تاریک ترین لحظه خود می رسد ، ناگهان خورشید طلوع می کند و این خورشید به منزله همان موفقیت بزرگ است.

3.عبارت تاکیدی فراموش نشود
عبارت های تاکیدی نه تنها تأثیر بر ضمیر نا خود آگاه شما دارد بلکه به کمک آن اتفاقات مثبت را جذب می کنید. بعضی از عبارات تأثیرات بیشتری بر شما می گذارد. شما می توانید از کتاب های متنوع که عبارت های تاکیدی در آن موجود است استفاده کنید و یا مناسب با شرایط خودتان عبارت تاکیدی مخصوص خود را بسازید و  در طول روز بار ها از آن استفاده کنید. که البته پیشنهاد من این است که شما عبارت مخصوص خود را داشته باشید
یک نکته: برای جلوگیری از فراموش کردن عبارات ، آن ها را مانند شعر و یا قافیه دار بسازید و یا آواز خوانن عبارت را بگویید تا بیشتر در ذهنتان بماند.

4. خود باوری
به خودتان اعتماد داشته باشید. البته بدانید که هیچ کس بی عیب و نقص نیست ، شاید از هر لحاظ کامل نباشید اما مهم این است که شما همه تلاشتان را می کنید، به خودتان اطمینان دهید که می توانید و اگر هم نتوانستید اصلاً مهم نیست و باز هم تلاش خواهید کرد. اگر شکست خوردید مهم نیست شما تجربه به دست آورده اید.

5. خودتان را ببخشید
دیگر سرزنش کردن برای اشتباهات گذشته کافی است . درست است که شما اشتباه کردید ولی با سرزنش کردن خود اشتباه بزرگ تری می کنید. اگر شما یک بار اشتباه کرید با سرزنش کردن مداوم خود دارید بار ها اشتباه می کنید؛ زیرا وقت و انرژی خود را برای سرزنش کردن خود هدر می دهید و استعداد های پنهان خود را با انرژی منفی به خود دادن سرکوب می کنید  و حتی گاهی با آگاهی کامل برای ترس از اشتباه دوباره جلوی شکوفایی استعداد های خود را می گیرید. از شکست نترسید، از اشتباه کردن نترسید، همه این ها تجربه است و زندگی کلاس درسی است که به شما راه های متفاوت رسیدن به هدف و موفقیت را آموزش می دهد

6. افکار منفی را به مثبت تبدیل کنید
خلاق باشید و راههایی پیدا کنید تا افکار منفیتان را به افکار مثبت تبدیل کنید

7. چرا شما به خواسته تان می رسید؟
ذهنتان را از دلایلی که نشان می دهد به خواسته تان نخواهید رسید به سمت و سویی ببرید که نشان می دهد به خواسته تان خواهید رسید. دلایلش را لیست کنید و هر روز به آن دلایل نگاه کنید و بدانید که به اهدافتان خواهید رسید و آن اهداف برای شما دست نیافتنی نیستند.
نویسنده : راحله رضائی
تاریخ : چهارشنبه 23 مرداد 1398 07:30 ق.ظ

راننده زرنگ

تازه حقوقم رو گرفته بودم . از بانک اومدم بیرون و لب خیابون یه تاکسی گرفتم. پیش خودم فکر کردم حداقل یه نون بگیرم . یه نونوایی سر راه دیدم و رو به راننده گفتم: آقا همینجا وایسا من یه نون بگیرم بیام.

راننده گفت: اینجا؟!...از اینجا می خوای نون بگیری؟...آشغال ترین نونوایی شهر رو انتخاب کردی؟... بذار ببرمت یه جایی که نوناشو می ذاری تو دهنت آب میشه.

یه راست منو برد سمت یه نونوایی چند دقیقه ای طول کشید تا به نونوایی رسیدیم. وقتی رسیدیم خودش هم همراه من پیاده شد و رو به نونوا گفت: سلام پسر دائی احمد... حالت چطوره؟

نونوا گفت: به به ... سلام... از اینورا؟

راننده گفت: مشتری برات آوردم...دو تا دونه از اون نونای خوبت بهش بده.

نونوا گفت: به روی چشم

وقتی نو رو گرفتیم دوباره وو دوباره سوار تاکسی شدیم ، یهو نونوا گفت: می دونی الان با این نون چی می چسبه؟...پنیر.

منِ ساده دل گفتم: تو خونه پنیر نداریم.

گفت: بذار ببرمت یه جایی که پنیر محلی هاش عالیه... کارخونه ای نیست که بهش مواد نگهدارنده بزنند و طعمش داغون باشه... پنیرش پنیره ها...منو برد دم مغازه یه لبنیاتی خودش هم پیاده شد و رو به لبنیاتیه گفت: سلام پسر خاله ... حال حاله سمیه چطوره؟

مرد گفت: به به... سلام... خوب ... عالی ... حال مادر تو چطوره؟

راننده گفت: اونم خوبه...می گم واست مشتری آوردم... از اون پنیرای خوبت بهش بده.

بله ،همون موقع بود که راننده شروع کرد به تعریف کردن از جنسای مغازه پسر خاله اش ؛ خلاصه بگم، با قصد خرید پنیر اومدیم و ماست وکره و ماست چکیده و سوزمه و ماست موسیر و کشک و دوغ و شیر هم خریدیم.

 سوار ماشین که شدیم راننده گفت: می دونی الان چ می چسبه؟...می چسبه با این ماست ... یه ماست و بادمجون درست و حسابی درست کنی... بادمجون خونه داری؟

من که دیدم دفعه پیش که راستشو گفتم ، یان راننده چه بلایی سرم آورد گفتم: بله... بادمجون هست.

پررو برگشت گفت: اون بادمجونی که داری رو بریز دور ... بذار الان می برمت یه جایی که بادمجون شیرین داره... خوشمزه.

بله، ما رو برد رو به روی میوه فروشی پیاده کرد و رو به میوه فروش گفت: سلام داداش... زن داداش چطوره ؟... کوچولوت چطوره؟

میوه فروش گفت: خوبن ... سلام دارن .

راننده گفت: برات مشتری آوردم از اون بادمجون شیرنات می خواد.

خلاصه که با قصد خرید بادمجون اومدیم و سین و هندونه خربزه و خیار هم گرفتیم.کم کم پولم داشت ته می کشید ؛ وقتی سوار ماشین شدیم راننده گفت: می دونی الان با این بادمجون چی می چسبه؟... یه قیمه بادمجون عالی... ببینم لپه که داری؟

گفتم: بله... خونه هست.

گفت: لپه خونه رو ولش کن... بریزش دور... الان می برمت یه جایی که لپه هاش با لبت بازی می کنه.

گفتم: نه آقا ... لپه هامو که نمی تونم بریزم دور...

گفت: حالا بذار ببرمت... اگه نخواستی نخر...

رفتیم سراغ خوار و بار فروشه. راننده بهش گفت: نعمت جون چطوری از بقیه رفقا چه خبر؟...نعمت واست مشتری آوردم... از اون لپه های خوبت بهش بده.

به هوای خرید لپه رفته بودیم ، نخود و لوبیاو عدس هم خریدیم.

سورا ماشین که شدیم رانده گفت: می دونی الان با این لپه ها چی می چسبه؟...یه کوفته تبریزی خوشمزه... گوشت که خونه داری؟

من واقعاً مونده بودم یه راننده تاکسی چرا باید اینقدر درباره غذا ها اطلاعات داشته باشه. گفتم: بله...اتفاقاً چرخ کرده هم خریدم.

گفت: چرخ کرده چیه؟...آشغال گوشت توش می زنن نیم فهمید ... الان بذار ببرمت یه جایی که گوشت چرخ کرده های تر و تمیز داره.

 رفتیم قصابی و راننده رو به قصاب گفت: سلام عمو... حالت خوبه؟... زن عمو خوبه؟... می گم مشتری واست اوردم... 2 کیلو گوشت چرخ کرده خوب بهش بده

به هوای گوشت چخکرده رفته بودیم، مرغ و ماهی و گوشت شتر هم گرفیتم.

سوار ماشین که شدیم راننده تا دهن باز کرد که حرفت بزنه من گفتم: آقا به خدا هر چی هم الان با اینا بچسبه فایده نداره... فقط دلمون آب میشه.. چون من حتی پول کرایه شما رو هم معلوم نیست داشته باشم یا نه...منو ببر خونه

راننده تا آخر مسیر حرفی نزد، وقتی رسیدم خونه پیاده شدم و پرسیدم: آقا چقدر شد؟

راننده گفت: 70 هزار تومان.

گفتم: آقا چه خبرته؟...

گفت: نرخش همینه دیگه... تو کل شهر چرخوندمت... می خوای چقدر ازت بگیرم؟

دست کردم جیبم و آخرین پنجاه هزار تومانی را در آوردم و بهش دادم وگفتم: آقا بیشتر از این ندارم... شک داری بیا بگرد.

راننده هم پولو گفت و رفت. باورم نمی شد یه روزه کل حقوق یک ماهم پریده باشه؛حالا باید به زنم چی می گفتم؟ البته بگذریم که وفتی رفتم خونه فهمیدم که بادمجوناش تنده ، نونش خشکه...لبنیاتش کپک زده و مونده است و تو لپه هاش جونوَر داره تو گوشت چرخ کرده اش هم پر از چربی است

نویسنده : راحله رضائی
تاریخ : دوشنبه 21 مرداد 1398 07:30 ق.ظ
چگونه با اراده شویم؟
ما در زندگیمان گاهی مجبور به انتخاب هستیم ، بخشی از وجود ما راه های ساده و یا لذت های آنی را انتخاب می کند . و ما گاهاً مجبوریم با استفاده از اراده راه های سختی که منجر به موفقیت می شوند را انتخاب کنیم و یا از لذت های آنی چشم پوشی کنیم تا زندگی درست تری را پیش بگیریم.
پس استفاده از قدرت اراده به ما برای رسیدن به هدف کمک زیادی می کند. 
اما این اراده را چگونه به دست آوریم؟
در زیر با راه هایی اشاره می شود تا به کمک آن ها اراده خود را تقویت کنید.

1. خواب کافی:

به اندازه کافی بخوابید ، خواب کافی باعث می شود تاقشر جلوی مغز بتواند ، جلوی تصمیمتان برای انتخاب لذت آنی را بگیرد.

2.مدیتیشن انجام دهید:

بله انجام مدیتیشن هم باعث می شود که اراده شما تقویت شود.

3.ورزش کنید:

انجام فعالیت های ورزشی نتنها برای سلامت جسم شما مفید است بلکه در سلامت ذهن شما هم اثر دارد و انجام فعالیت های ورزشی باعث می شود که بخش هایی از مغز که برای تقویت اراده مفید اند بزرگتر و قوی تر شود.

4. با افرادی وقت بگذرانید که با شما خواسته مشترک دارند:

عادت های افراد اطراف ما روی عادت های ما تأثیر می گذارد ؛ به عبارت دیگر ما همانی می شویم که با او ارتباط داریم. اگر ما با افرادی معاشرت داشته باشیم  که چاق و پر خور هستن مانند ان ها عمل خواهیم کرد، اگر افراد اطراف ما بد دهن باشند ما هم تبدیل به همان می شویم، اگر سیگاری باشند ما هم سیگاری می شویم. پس در انتخاب دوستان و افرادی که با آن ها معاشرت می کنید دقیق باشید.

5.تلقین کنید

((تلقین نکن...تلقین نکن)) این جمله زمانی گفته می شود که شما تلقین منفی می کنید، اما خودگویی مثبت اثر بسازایی در همه امور دارد،شما به کمک تلقین مثبت می توانید اراده ی خود را تقویت کنید.

6. تصمیم بگیرید و مصمم بمانید

زمانی که تصمیمی گرفتید ، حتماً به آن مصمم بمانید ، هر چه ثانیه ها ، دقایق ، ساعات و روز های بیشتری بر تصمیم خود مصمم بمانید ، ضمیر ناخود آگاه شما به با اراده بودن شما یقین بیشتری پیدا خواهد کرد و همین موضوع باعث تقویت اراده شما در تصمیم های بعدی خواهد بود.
پس از همین حالا شروع کنید ، حتی اگر تصمیم شما یک تصمیم و انتخاب کوچک باشد ، زیرا با به نتیجه رساندن آن تصمیم اراده شما برای تصمیمات بزرگ فردا قوی تر خواهد شد.
نویسنده : راحله رضائی
تاریخ : شنبه 19 مرداد 1398 07:30 ق.ظ

هدیه روز خبر نگار

چند روز پیش، روز خبرنگار بود .

خوشحال و خندون از خواب بلند شدم ؛ پیش خودم گفتم، الان از صبح تا شب تبریک روز خبر نگار می شنوم؛ مثلاً خانمم یه صبحانه توپ آماده کرده ومیگه: ((شوهر عزیز و زحمتکشم... روزت مبارک... بیا این صبحانه رو بخور قوت داشته باشی می خوای بری سر کار )) اما زهی خیال باطل.

وقتی بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون ، دیدم خانمم با قیافه ای تو هم رفته رو کاناپه نشسته و به تلوزیون خاموش نگاه می کنه. گفتم: صبح بخیر عزیزم.

یه نیگا بهم انداخت و دوباره رو به روشو نگاه کرد.

پرسیدم: می دونی امروز چه روزیه؟

با یه لبخن تلخ گفت: مگه میشه ندونم ... روز خبرنگاره..._با طعنه گفت_شوهر منم یکی از حرفه ای هاشونه ...اتفاقاً به همین مناسبت یه صبحونه ی توپ رو  میز برات پهن کردم.

بلند شد و دستمو گرفت و به سمت میز آشپزخانه برد . رو میز رو نگاه کردم اما جز یه مشت کاغذ چیز دیگه ای ندیدم؛ پس گفتم: اینا که کاغذه.

با طعنه گفت: بله کاغذه ، اما کاغذ معمولی نیست...قبوض خونه است..._ کاغذ ها رو دونه دونه برداشت و شروع کرد_ اینا قبضای گازه که دیروز قطعش کردن ...اینا هم که واسه تلفنه که یادم نیست از کی قطع شده... این یکی ها هم قبض برقه که امروز قطعش کردن ...واسه همینم من روبه روی تلوزیون خاموش نشسته بودم و برنامه محبوبم رو نیگا می کردم ... این یکی ها هم قبض آبه که اگه امروز پرداختش نکنی ... فردا قطعش می کنن... حالا هم یالله برو بیرون از خونه دنبال یه لقمه نون... وگرنه ازفردا از  تشنگی می میریم.

بله، به همین طریق منو از خونه بیرون انداخت ؛ تو راه صاحب خونه رو دیدم ؛ سلام گرمی کرد و گفت: شنیدم که امروز روزخبرنگاره... نه؟

کتم رو مرتب کردم و به هوای اینکه می خواد تبریک بگه با افتخار گفتم: بله جناب ... درست شنیدید.

گفت: روزت مبارک ... خبرنگارِ بدبختِ بی پولِ گدا... امروز هرچی هدیه بابت روز خبرنگار گرفتی... بیار و دو دستی تقدیم من کن... چون شیش ماهه کرایه خونه ات رو ندادی.

بله، ایشونم اینطوری تبریک گفتن. از پیش صاحب خونه رفتم و خودمو رسوندم به ایستگاه اتوبوس، یه آقای پیری که نمی دونم از کجا منو می شناخت رو کرد به من و گفت: شما خبرنگار هستید؟

با لبخند گفتم: بله.

پیرمرده نه گذاشت و نه برداشت ، گفت: روزت مبارک دروغگوی بزرگ.

بله، اینم یه تبریک دیگه بود.

بعد از پیاده شدن از اتوبوس ، یه راست رفتم سراغ مترو. تو مسیرهم هر کسی که منو می شناخت ، یا از قبل هم مسیر بودیم . به مناسبت روز خبر نگار شروع می کرد به بد و بی راه گفتن به من ؛ مردم هم که اونجا بودن ، تا می فهمیدن که من خبرنگار هستم، شروع می کردن به تحقیر و توهین. وقتی رسیدم به محل کار ، فهمیدم همین بلا سر همکارام هم اومده. اما همه امید به این داشتیم که از طرف محل کار یه هدیه ای چیزی دریافت کنیم، به خدا یه شاخه گل هم کافی بود تا حالمونو خوب کنه؛ اما هیچی به هیچی .

خلاصه که همه همون تا بعد از ظهر با افسردگی و ناراحتی کار کردیم. وقتی من برگشتم خونه ، با صاحب خونه ام مواجه شدم؛ سلامی کردم و خواستم رد بشم که گفت: بدش به من.

پرسیدم: چی رو؟

گفت: هدیه های روز خبرنگار رو

گفتم: آقا به خدا اگه من هدیه ای گرفته باشم.

اما هرچی می گفتم باور نمی کرد که نمی کرد؛ پس گفتم: پس شما هیده هایی رو که من امروز به مناسبت روز خبر نگار گرفتم رو می خوای.

گفت:مرد حسابی ... یه ساعته دارم بهت می گم... خب آره دیگه.

پس شروع کردم به بد و بیراه گفتن بهش.

یهو گفت: مرد حسابی ... چی داری واسه خودت بلغور می کنی؟

گفتم>: شما هدیه هامو می خواستید... منم از صبح هرچی هدیه گرفته بودم تقدیم کردم.

خلاصه که صاحبخونه ما روو از خونه بیرون کرده و آواره شدیم، فکر کنم از هدیه هام خوشش نیومد. حالا از همه اینا گذشته ، به منِ بدبختِ بی چاره ی آواره ی بی نوا کمک کنید.

نویسنده : راحله رضائی
تاریخ : دوشنبه 14 مرداد 1398 07:30 ق.ظ


زیباترین صدا برای شما چیست؟

نویسنده : راحله رضائی
تاریخ : یکشنبه 6 مرداد 1398 07:30 ق.ظ


نویسنده : راحله رضائی
تاریخ : شنبه 5 مرداد 1398 03:21 ق.ظ




نویسنده : راحله رضائی
تاریخ : پنجشنبه 3 مرداد 1398 07:30 ق.ظ


نویسنده : راحله رضائی
تاریخ : دوشنبه 31 تیر 1398 07:30 ق.ظ
  • قوانین جهان هستی
در اوج ناامیدی
زمانی که کاملا تنها هستم 
هیچ کس نیست که دردم را به او بگویم
هیچ کس نیست که دستم را بگیرد
بلندم کند
بگوید جای نگرانی نیست
همه چیز درست می شود
با خدا صحبت می کنم
صدایی نمی آید 
دردم را به او می گویم
صدایی نمی آید
راه می طلبم 
صدایی نمی آید
با او از قوانین جهان هستی اش می گویم
صدایی نمی آید
امید مطلبم
اما امید می طلبم
به ناگاه ذهنم سرشار از حسی ناب
و قلبم سرشار از شادی می شود
در درون وجودم
چیزی از اعماق وجودم
در عمیق ترین و تاریک ترین غار های تنهایی ذهنم
قلقلکم می دهد
چون جوانه ای که آرام‌آرام سر از خاک بیرون می آورد
امیدی در من زنده می شود
به ناگاه به کمک قوانین جهان هستی
 راه را پیدا می کنم
درمان دردم نمایان می شود
گویی خدا دستم را گرفته
بلندم می کند و می گوید
جای نگرانی نیست
تو فقط باید قوانین را بدانی
بعد از آن ،همه چیز درست می شود
نویسنده : راحله رضائی
تاریخ : یکشنبه 30 تیر 1398 07:30 ق.ظ
این امضای کوفتی
خدا کنه کار آدم به این ادارات نیوفته. به قول بابام باید کفش آهنی داشته باشی و هی بدویی دنبال این امضاء و اون امضاء .
آدم هایی که تو اون اداره پشیزی نمی ارزن یهو امضا شون مهم میشه . مثل همین دیروز که منم گیر همچین آدمایی افتادم . نگم کدوم اداره و نگم واسه چه کاری بهتره. خلاصه هلک و هلک ، بلند شدم رفتم اون اداره . اول کار پرونده مو به نگهبانی نشون دادم ، خواستم راهنماییم کنه که باید پیش کی برم ...
نگهبانه هم خدا خیرش بده، یه نیگا به پرونده و گفت : برو پیش آقای فس فسو زادگان . 
از همون اولش از اسم طرف ترسیدم و پیش خودم گفتم: فس فسو زادگان؟!...حتماً خیلی آدم کُندیه... نه اصلاً بد به دل راه نده... همچین چیزی نیست
از نگهبان پرسیدم: حالا ایشون رو کجا میشه پیدا کرد؟
گفت: انتهای راهرو دست راست.
رفتم سراغ طرف ، دیدم یه خروار پرونده جلوشه و اونم یکی رو برداشته و با صبر و حوصله ی تمام داره آروم آروم بررسیش می کنه. خدایا، از اونی که می ترسیدم سرم اومد ، طرف خیلی کند بود. در زدم و وارد شدم و گفتم: سلام جناب.
با آرامش خاصی گفت: سلام.
-بخشیید پرونده ام رو آوردم بررسی کنید.
به خروار پرنده ها اشاره کرد و گفت: نمی بینی چند تا پرونده تو نوبت هستن...بذار اینجا و برو فردا بیا.
ملتمسانه گفتم: نه تو رو خدا ... اینقدر وقت ندارم.
گفت: می خوای چی کار کنم؟... این پرونده ها رو بذارم کنار و به پرونده ی شما برسم ؟
گفتم:صاحبای اون پرونده ها که الان اینجا نیستن ...اما من اینجام.
خلاصه با کلی خواهش و تمنا ، راضیش کردم اول پرونده ی منو بررسی کنه ، اونم بی انصاف شروع کرد ، با آرامش هم شروع کرد . فقط واسه بررسی پرونده من یکی ، یک ساعت وقت گذاشت. بعد از بررسی گفت: اینو بردارید ... ببرید پیش آقای پولکی ... از همینجا رفتید بیرون ... انتهای راهرو دست راست.
سریع پرونده رو بردم پیش پولکی. اولش فکر کردم معنی پولکی از پولک ماهی میاد ، ولی نگو یارو  پولکی بوده . روی میزش کلی پرونده بود ، اما به هیچکدومشون نگاه هم نمی کرد؛ خودکارش رو گرفته بود تو دستش و بازی بازی می کرد؛ گاهی هم با خودکار به شکم گنده اش ضربه می زد و می خندید. در زدم و وارد شدم : سلام جناب.
-سلام بفرمایید
-این پرونده رو باید شما امضاء کنید.
پرونده رو ازم گرفت و گفت: هزینه اش رو اول باید بپردازید.
از جیبم کاغذ و قلم رو در آوردم و آماده به نوشتن گفتم: شماره حساب اداره رو می فرمایید؟
-شماره حساب اداره نه... شما پول رو نقداً و به شخص بنده پرداخت می کنید
و با دهان گشادش لبخندی تحویل من داد
پرسیدم: روچه حسابی ؟
لبخند زنان گفت: بعضیا بهش می گن شیرینی... بعضیا می گن پول چایی ... بعضیام می گن زیر میزی...اما من بهش می گم هزینه چرخوندن قلم.
با تعجب پرسیدم: رشوه؟
گفت: اسمی که من براش انتخاب کردم قشنگ تره.
معترضانه گفتم: این چه وضعشه آقا .. من می رم شکایت می کنم .
با خونسردی گفت: برو شکایت کن... پیش کی می خوای شکایت کنی؟... مدیر کل؟...من خواهر زاده ی اونم.... اگه شکایت کنی هیچ اتفاقی نمی افته ... به جز اینکه من هرگز اون کاغذ باطله هاتو امضاء نمی کنم... پسر جان... بفهم... کار تو گیر منه... نه کار من گیر تو .
ملتمسانه گفتم: راهی نداره که بدون پول...
میان حرفم پرید: این پرونده ها رو نگاه کن...اینا هم حاضر نبودن هزینه چرخوندن قلم منو بدن...بعضیاشون چندین ماه... بعضیاشونم چندیدن ساله اینجان... جدید ترینش واسه دو ماهه پیشه.
پرسیدم: هزینه اش چقدره؟
گفت: 10 میلیون نقد.
گفتم : 10 میلیون نقد از کجا بیارم آخه؟
دست کردم تو جیبم و همه دار و ندارمو ریختم رو میز و گفتم: بیش تر از این پول ندارم.
با خنده گفت: آخی... دلم سوخت... خیلی بد بختی ... من این کاغذ باطله هاتو امضا می کنم.
امضاء کرد و من هم تشکر کردم؛ خواستم بروم که گفت: کجا داری می ری؟
پرسیدم: مگه کارم تموم نشد؟
گفت: نه جانم ....باید خانم افاده ایان هم امضاش کنه... می ری طبقه بالا ... انتهای راهرو دست راست.
این سومین باری بود که تو این اداره می شندیدم که می گن(انتهای راهرو دست راست)
رفتم سراغ خانم افاده ایان ... خانم افاده ایان تو دفترش با یه خانم دیگه نشسته بود و صحبت می کرد: آره ناهید جون ... ناخنمو نیگا... شکسته. 
طرف مقابل،  که به نظر می اومد ناهید باشه، گفت: ای بابا... خاک تو سرت... اینطوری از ناخن هات نگه داری می کنی . 
در زدم و وارد شدم: سلام خانم.
اما انگار نه انگار که من وارد شدم .
-ناهید جون...حالا بگو چی کار کنم.
گفتم: سلام عرض کردم.
ناهید: ببین خانم افاده ایان... یه سوهان بکشی حلّه... اگرم حل نشد ...
بلند گفتم: سلام عرض کردم.
خانم افاده ایان گفت: چی می گی آقا؟... نمی بینی دارم صحبت می کنم؟
گفتم: ببخشید خانم... کار داشتم... این پرونده رو باید شما امضاء کنید.
پرونده رو از من گرفت وروی میز پرت کرد: فعلاً وقت ندارم...  بعداً امضا می کنم. – رو به ناهید گفت- ناهید جون چی می گفتی؟
گفتم: خانم... همیشه حق با مراجعه کننده است... شما باید اول کار منو راه بندازدید.
گفت : چقدر حرف می زنی آقا ... سرم رفت.
پرونده رو باز کرد و بدون اینکه مطالعه کند ، امضاء کرد: بیا اینم امضاء... فقط باید بری پیش آقای چاخان... یه امضا هم از اون بگیری.
پرسیدم: کجا هست؟
گفت: انتهای راهرو دست راست.
ای لعنت به انتهای راهرو دست راست. بلند شدم رفتم سراغش. یه پیر مرد سرحالی بود . خیلی هم مرتب به نظر می اومد، از اتاقش پیدا بود.
گفتم: سلام جناب.
بلند شد و صمیمانه دست داد و سلام گرمی کرد.
گفتم: این پرونده ی منوباید امضا کنید
پرونده رو گرفت و گفت: معلومه که امضاء می کنم ... چرا نکنم... فقط یه خواهشی ازت دارم... من یه پیر مرد تنهام ... کسیو ندارم تا باهاش درد و دل کنم...میشه با تو صحبت کنم ؟
دلم براش سوخت و گفتم: بله
پس شرع کرد: آقا اصلاً می دونید چیه؟... من یه آدم خوب و پر کار و منظمی هستم تو این اداره... بعضیا می گن... اگه من نباشم کار اداره لنگ می مونه... بعضیا می گن باید مدیری، مدیر کلی ... چیزی می شدم... یه بار هم شدم ... اینقدر قشنگ مدیریت کردم که نگو... همه راضی بودند... اما مدیر کل قبلی اومد و التماسم کرد که تو رو خدا من زن و بچه دارم... این شغلمو ازم نگیر و این حرفا... کارمندا راضی نمی شدن ... اما من دلم سوخت و پستشو بهش برگردوندم ... راستی بهت گفتم تو چه ورزش هایی چه مدال هایی به دست آوردم
ای وای چاخان... اصلاً حواسم به اسمش نبود، همینطوری داشت برام چاخان سر هم می کرد ، دلم هم نمی اومد ساکتش کنم . خلاصه بعد از دو ساعت حرف زدن خودش خسته شد و گفت: خسته شدم پسر... عجب آدم صبوری هستس ... دمت گرم...- پرونده رو امضا کرد و ادامه داد- بیا اینم پرونده ی شما... الان یه کاری می کنم که زودتر کار پرونده ات تموم بشه.
گفتم: چه کاری؟
گفت: می فرستمت پیش کسی که اگه امضای اونو داشته باشی دیگه به امضای کسی نیاز نداری.
پرسیدم: کی؟
گفت: یکی از بهترین کارمندای این اداره است... البته بعد از من... خیلی ها قبولش دارن و به سرش قسم می خورن...آقای مهربان.
پرسیدم: کجا هست حالا؟
گفت: طبقه ی بالا ... انتهای راهرو دست راست. 
پرسیدم: داری با من شوخی میکنی؟ انتهای راهرو دست راست؟
گفت: نه بابا چه شوخی ؟...زود تر برو پسر جان... برو زودتر کارتو انجام بده... برو.
رفتم سراغ آقای مهربان، یه پیرمرد متین و مهربانی بود، از دیدنش آرامش گرفتم. سلام کردم و با مهربانی جوابم رو داد. اولین نفری بود که بدون هیچ دنگ و فنگی پرونده رو گرفت و امضا کرد. 
گفتم: خدا خیرت بده آقا.
گفت: وظیفه بود جانم.
گفتم: چیز دیگه ای احتیاج نداره؟... کار پرونده ام تموم شد؟
گفت: تموم تموم جانم... هیچی نمی خواد جانم... راستش چند تا امضا هم زیادی داره جانم... مثلاً امضای آقای پولکی اصلاً نیار نبود جانم... ولی نمی دونم چرا پای همه پرونده ها هست.
همون موقع بود که دوزاریم افتاد آقای فس فسو زادگان همه رو می فرسته پیش این آقا... لابد خودشم چیزی به جیب می زنه دیگه. اما یه سوال بود که ذهنمو مشغول کرده بود پس رو به اقای مهربان پرسیدم: آقا ماجرای این انتهای راهرو دست راست چیه؟
پرسید: چطور مگه؟
گفتم: والله از اول که وارد این اداره شدیم همه ما رو فرستادن انتهای راهرو دست راست.
با لبخند گفت: حتماً تصادفی بوده جانم.
خواستم بروم که یهو دستشوییم گرفت . چند ساعتی بود که تو این اداره بودم ، پس کاملاً طبیعی بود. از آقای مهربان پرسیدم: ببخشید جناب... سرویس بهداشتی کجاست.
خندید و گفت: می ترسم اگه بهت بگم عصبانی بشی جانم.
سری تکون دادم و گفتم: فهمیدم... انتهای راهرو دست راست. 
همونطور که داشتم از اتاقش خارج می شدم صدای خنده هاش به گوشم خورد.